وبلاگ جدید من راه اندازی شد
با انرژی تر از قبل
برای دیدن این وبلاگ اینجا رو کلیک کنین
دیگه اینو آپ نمی کنم
نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 12 توسط المیرا
|

وبلاگ جدید من راه اندازی شد
با انرژی تر از قبل
برای دیدن این وبلاگ اینجا رو کلیک کنین
دیگه اینو آپ نمی کنم
نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 12 توسط المیرا
|

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت 10 توسط المیرا
|

اوووووووووووووووووووووووف
نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت 10 توسط المیرا
|

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند
بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند
بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند
بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند
بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند
بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند
آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 22 توسط المیرا
|

یه داستان کوتاه خیلی قشنگ٬حتما بخونینش
نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 13 توسط المیرا
|

وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من..
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد
نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت 18 توسط المیرا
|

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اين فقط يه احساسات نيست.. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت 18 توسط المیرا
|

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت 18 توسط المیرا
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |